مبارک باد

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com


گرچه گلچین نگذارد که گلی باز شود ...

تو بخوان مرغ چمن ... بلکه دلی باز شود ...
فرا رسیدن سال 92  مبارک
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

دخترک و شب خواستگاری


سلام به همه دوستان خوبم ، قبل از اینکه داستان بخونید باید بهتون بگم که هر چی غمو غصه و گرفتاری و نامردی و . . . داری فراموشش کن و فقط به این فکر کن که الان باید شاد باشی ، اگه امکان داره الکی بخند ، آره چه اشکالی داره بخند ، بخند دیگه ، ای بابا چرا اینقدر سخت میگیری ، آفرین حالا بهتر شد، یادت باشه که منتظر نباشی تا دنیا تو رو بخندونه ، بلکه خودت باید منبع ایجاد شادی برای خودت و اطرافیانت باشی ، موافقی بریم یه کوچولو بخندیم با هم

ماشاالله همچین چایی میاورد که انگار نسل اند نسل قهوه چی بوده اند :

مادرش میگفت: "دخترم! بگذار راحتت کنم تمام زندگی آینده ات بستگی به همین چند دقیقه چای آوردن دارد. پایت را که از آشپزخانه گذاشتی بیرون اول خوب همه جا را نگاه کن بعد سرت را پایین بنداز و با صدای آرام بگو سلام!

نمیخواهم پشت سر دخترم حرف درست کنند که چقدر خودخواه و بی تربیت بود. یک وقت هول نشوی! رنگت عوض میشود با خودشان میگویند: "دختره آدم ندیده است"

سینی چای را محکم بگیر مثل دفعه قبل نشود که دستت بلرزد و آقای داماد را شرمنده کنی.

حواست جمع باشد اول بزرگتر.

یک وقت نبینم که سینی را یکراست بردی جلوی آقای داماد فکر میکنند که حالا پسرشان چه آش دهان سوزی است.

آرام و باحوصله راه برو دوبار کمتر تعارف نکن سرت را بلند نکن آرام حرف بزن حتی اگر جک هم تعریف کردند نخند و گرنه از فردا رویت عیب میگذارند که دختره بی حیا و پر رو بود.

عزیزم! میدانم که سخت است ولی چند دقیقه بیشتر نیست.

تحمل کن از قدیم گفته اند:

" در دروازه شهر را میشود بست ولی در دهان مردم را نه... "

لحظه موعود فرا رسیده بود دستورها را مو به مو اجرا میکرد سینی چای را دو دستی چسبیده بود سعی کرد به هیچ چیزی فکر نکند شانه هایش را پایین انداخت محکم و استوار قدم بر میداشت.

همه چیز روبراه بود چند قدم بیشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد که چادرش را جلو کشیده بود و در گوش دخترش پچ پچ میکرد

گوشهایش را تیز کرد صدای مادر را شنید که میگفت

": ماشاالله هزار ماشاالله همچین چایی میاورد که انگار نسل اندر نسل قهوه چی بوده اند ..."

با اینکه این داستان طنز آلود بود نکته های خیلی خوبی رو به همرا داشت ، خوب امیدوارم با گذاشتن این داستان تونسته باشم یه لبخند کوچیکی رو روی لبهای شما بیارم ، دوستان گل من امیدوارم که همیشه سلامتو شاد باشید و مریضی و غم با شما تا ابد قهر قهر باشند

 

شاد باشید و شاد زندگی کنید و شادی رو به دیگران رایگان هدیه بدین

 

یا حق . . .